سيد محمد باقر برقعى

45

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به خدا نيست مرا شكوه كه داده‌ست جنون * دست در دست طبيعت پى آزار دلم در همه عمر نديدم ، به خدا ، روز خوشى * آسمان گريه كند بر دل خونبار دلم يا همه كون و مكان رشتهء الفت دارد * نازنينى كه بود در پى آزار دلم گر تو اى دولت بيدار نيايى ، برسد * تا به سرحدّ جنون كار من و كار دلم نيست از كار جهانم هوس سود و زيان * تا نگاه تو بود گرمى بازار دلم گر به خاك قدمت گريه‌ام آسوده كند * لاله‌ها سر زند از گلشن و گلزار دلم نيست در جام جهان بادهء عشرت « مسرور » * منِ ديوانه ، عبث ، پيرو افكار دلم سال نكو طراوت از رخ آن گل‌عذار معلوم است * صفاى لاله و گل در بهار معلوم است براى غارت دل‌هاى زار مىآيد * ز تركتازى آن شهسوار معلوم است من و متاع محبّت رقيب و بوالهوسى * در اين ميانه خريدار يار معلوم است فريب شادى اين چند روز عمر مخور ! * از آنكه گردش ليل و نهار معلوم است به غير سلطنت فقر آرزويم نيست * كه اين دوروزهء بىاعتبار معلوم است خداى ، خانهء عاشق ز بُن خراب كند * كه يار بر سر جور است و كار معلوم است مسلّم است به جانان نمىرسد « مسرور » * چرا كه سال نكو از بهار معلوم است فرياد از جهان رفتم ، ولى به خاطر ناشاد از جهان * جانم به لب رسيد ، كه فرياد از جهان بااين‌همه جفا كه از احباب ديده‌ام * ديگر دلم چگونه شود شاد از جهان رفتيم و در قلمرو هستى نديده‌ايم * آزادگى ز مردم آزاد از جهان تنها نه خاك غم به سرم كرد سرنوشت * عمرم تباه كرد و فرستاد از جهان چون كشتى شكسته به تاراج موج رفت * بود و نبودِ من همه بر باد از جهان شيرينى جهان ز جهان دست شستن است * خسرو نبرده لذّت فرهاد از جهان